فائزه

زانو نمیزنم حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد

ذهنم بسیار بسیار آشفته شده، انقدر که نمیدانم از چی و از کجا بنویسم واصلا دوست دارم  چیزهایی که در ذهنم میگذرد را بنویسم یا نه؟؟؟

امشب شب رغائبه، شب آرزوها، کلی آرزو و کلی خواسته ازت طلب کردم خداجون نمیدونم که کدومشون برآورده خواهد شد من که همه رو میخوام اما حالا دست توئه که چقدر منو لایق بدونی، آرزوی بر باد رفته که زیاد داشتم امیدوارم که حداقل از این به بعد اوضاع یکم بهتر بشه البته ناشکری نمیکنما خودت که میدونی چقدر شاکرتم و اطمینان دارم که به من شاید از خیلی ها بیشتر دادی اما انسانیته دیگه هر چی هم که بدی هیچ سیری ای وجود نداره.

اصلا دیگه حال نوشتن ندارم فقط اومدم بنویسم که امشبو یادم بمونه اصلا تا وقتی که اینقدر همه چیز رو هواس نمیام دیگه نمیام و نمینویسم تا وقتی که اون چند تا اتفاق بیفته

تا اون موقع که شاید تو همین چند روزه درست بشه و شاید حالا حالا ها به تعویق بیفته

تا بعد..

شب هنوز نرفته
اما
تو چرا بیداری
نکنه این همه درد رو
تو میخوای برداری
تو که گفتی
همه شب
من توی خوابت هستم
کاشکی امشب خود من
چشم تو رو می بستم

من به دستای خدا
خیره شدم
معجزه کرد
معنی معجزه شو
زود به قلبم برگرد

جاده تحویل بهاره
حالمو زیبا کن
روی دنیای منو
به روی عشقت وا کن…

 


برچسب‌ها:
فائزهجمعه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ ۱:٤٧ ‎ق.ظ نظرات ()

1 سال دیگر هم گذشت...

با همه خوبی ها و بدی هاش

اما در کل امسال سال خوبی بود

مخصوصا آخرش که با ازدواج ل عزیزم به پایان رسید وکلی همه ما رو خوشحال کرد

اگه بخوام یه فلش بک کلی و سطحی انجام بدم سال 1392 با کمی اندوه و ناراحتی آغاز شد،مامان بابت یک سری مسائل فوق العاده ناراحت بود و قول پدر بای برطرف شدن مشکلات فقط چند ماه و نهایتا تا تابستان بود اما مشکلات ادامه پیدا کرد تا پایان سال،الان هم به طور کامل برطرف نشده اما خب خیلی بهتر شده و خیلی نزدیک به پایانه من هم از این بابت تقریبا راضی و خوشحالم

در مورد درسم دیگه تقریبا دارم به یه تعادل میرسم،کار آموزی هم که همونجایی که میخواستم رفتم ای کاش بشه و همونجا هم کار کنم واقعا دوسش دارم و بهم انرژی میده امیدوارم که کار کردنم در اونجا یکی از اتفاقات خوبه سال 1393 باشه کمی نگران کنکور و پایان نامه هستم که تا چند ماه دیگه هر دو رو با هم دارم و باید به خوبی از پسش بر بیام ایشالا که یه پایان نامه خوب و یه قبولی خوب،یکی دیگه از اتفاقات خوب سال 1393 باشه

یاسی و میلاد هم خوبن خدارو شکر میلاد امسال اولین کنکورشو میده و امیدوارم که مثل من نشه و سال اول همون چیزی رو که میخواد به دست بیاره چون واقعا لایقش هم هست میتونم بگم پسری مثل اون الان تو 1000 نفر شاید یک نفر پیدا بشه شاید هم نشه،میلادی میخوام بدونی که اندازه تمام دنیا دوست دارم،و اما یاسی اون هم داره درسشو میخونه رشته سختی هم داره،یاسی جونم تو هم میخوام بدونی که یک عالمه دوست دارم و دعواهای بچه گونمون فقط بچه بازیه کودک درونمونه میخوام که به بالاترین نقطه ها برسی،خواهر عزیزم روزی میرسه که من به محل کارت میام و میدونی که منظورم از محل کار چیه همون چیزی که تو رویاهاته آبجی.

امسال نماز خوندن درست حسابی باید جزو برنامه هام بشه خسته شدم از این که یکی در میون نماز خوندم ،اصلا درست نیست و خوب میدونم

کارای عید و خونه تکونی به خاطر چند تا مراسم ل امسال کمی عقب افتاد شب سال تحویله و ما هنوز حیاطو نشستیم البته یه سطحی چرا مامان شسته ولی الان باید یه چیزی بخوریمو بریم سراغ حیاط،این چند روزه خیلی کار کردم و وافعا تمام بدنم درد میکنه تقریبا تمام دیوارای خونه رو هم من تمیز کردم و واقعا از کت و کول افتادم اما هیچ کدوم این ها مهم نیست

من بی صبرانه انتظارت را میکشم انتظار تو بهار انتظار تو شروع دوباره انتظار تو یه آغاز پر انرژی،یه فرش شدن و انرژی گرفتن از تمام دنیااااااااااااااا

 

برای همه کسانی که میشناسم و نمیشناسم آرزوی سلامتی و شادی درونی از ته قلبم دارم

عید همگی مبارک

 

 


برچسب‌ها:
فائزهپنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ نظرات ()

گاهی در اوج خوشبختی در یک لحظه همه چیز را از دست میدهی و گاهی در اوج نا امیدی دروازه ای از امید و روشنایی به رویت باز می شود

کار خداست دیگر...

بعضی می گویند قسمت...

بعضی می گویند تقدیر...

بعضی میگویند امتحان...

من نمیدانم که چه بناممش اما هر چه هست کار خداست و خودش میداند و بس و زندگی بهم ثابت کرده که هیچ وقت با تو مشورت نمیکنه فقط انجام میده و در هر دو حالت تورو توی یک شک حسابی میزاره

میخوام بدونی که برات خیلی خیلی خیلی خوشحالم

شاید وقتی نوبت من هم بشه انقدر برای خودم خوشحال نشم که برای تو شدم

میخوام بدونی که اینو از صمیم قلب دارم میگم

 

 

عاشق کسی بودن به انسان قدرت و نیرو میبخشد و معشوق کسی بودن به انسان شجاعت پس ازدواج به تو هم قدرت میدهد هم شجاعت.

 

خوشبخت بشی ل عزیزم 

 

 


برچسب‌ها:
فائزهچهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢ ٦:۱٥ ‎ب.ظ نظرات ()

چند روزی میشه که منتظر این روز هستم

منتظر روز تولدم

همیشه دوستش داشتم ،برام همیشه کلی انرژی به همراه داره

اما امسال نمیدونم چرا ولی بیشتر از هر سال انتظارشو کشیدم

هورااااااااااااااااااااااااا

تولدم مبارک

امروز ساعت 8 شب 24 ساله میشم

 

 

یه سال جدید و یه دوره جدید از زندگیم شروع میشه

3 ماهی میشه که ننوشتم،منتظر بودم که به یه تعادل برسم،یکم سرم خلوت بشه و بتونم راحت فکر کنم ولی خیال باطل،هیچ وقت فکر آروم و آرامش خاطر کامل نمی آد همیشه تو هر زمانی بالاخره یه چیزی وجود داره

میخواستم تکلیف اون چیزی که میخواستم هم معلوم بشه بعد بنویسم اما اون دقیقا معلوم نیست که کی درست میشه و دیگه هم طاغت نداشتم بهونه تولد هم که بود

خلاصه...

این روزها خیلی خیلی خوبه،اگه اتفاق جدیدی نیوفته به امید خدا دارم کم کم سراشیبی زندگی رو رد میکنم و به بلندی ها نزدیک میشم گرچه حواسم هست وقتی به قله برسم اوضاع خیلی باریک میشه و احتمال افتادنه دوباره تو سراشیبی هست اما تمام تلاشم اینه که احتمال این وقوع رو به حداقل برسونم

اتفاقی که منتظرشم برام خیلی مهمه،چیزی که فقط خواسته خودم هم توش مطرح نیست بلکه چیزهای دیگری رو هم در بر میگیره که از خواسته خودم مهم تره

امیدوارم زودتر جوابش بیاد کلی تو استرسم امروز هم تماس گرفتم ولی هنوز خبری نشده بود شنبه دوباره زنگ میزنم...

اوضاع دانشگاه هم خیلی خوبه دیگه عادت کردم

نمیدونم قانون دنیا،قانون زندگی و قانون آدما بر چه اساسیه

مدتی میشه که دارم سال های گذشته خودم رو مرور میکنم و علاوه بر خودم کسانی رو که تا به حال همراهم بودن رو هم دارم مرور مکنم

دوستام،خواهر و برادرم،خانوادم و خلاصه تمام اطرافیانم

تقریبا میشه گفت هیچ کدوم به اون چیزهایی که در زندگی فکر میکردن نرسیدن اماخب به ندرت هم کسانی هستن که از چیزی که الان دارن و هستن ناراضی باشن

نمیدونم شاید اگه الان راضی ان یه جور عادت و تطابقی هست که ایجاد شده یا این که اون چیزی رو که میخواستن ازش مطمئن نبودن و به خاطر همین الان راضی هستن

در مورد خودم من یه جورایی جزو هیچ کدوم نیستم من مطمئن بودم که میخواستم جراح بشم و مطمئنم که عادت الانم در واقع عادت نیست بیشتر یه جور خستگیه میتونم بگم یکم خسته شدم کنکور و امتحانای سنگین خستم کرد و به خاطر همین الان راضی ام دیگه توانی برام نمونده بود،خیلی چیزهای دیگه تو زندگیم هست که میخوام به دستشون بیارم دیگه نمیتونستم که خودمو فقط وقف درس کنم حداقل من آدم تک بعدی ای نبودم و نیستم نمیتونستم زندگیمو فقط تو یه چیز خلاصه کنم

بگذریم...

زندگی ام بر خلاف آرزوهایم گذشت...

ولی عیب نداره شاید قسمت نبود شاید به صلاحم نبود شایدم بود و من نتونستم بهش برسم ولی هر چی بود نشد که نشد

هر روز صبح که از خواب بیدار میشم تمام سعیمو میکنم که با شادی  و امید روزمو شروع کنم و به خوشی هم تمومش کنم دارم تمام سعیمو میکنم که انرژی های منفی رو از خودم دور کنم البته دیگه دنبال رازو این حرفا هم نیستما ،دست ازشون شستم و دیگه باورشون ندارم این بار دارم سعی میکنم فقط خودمو به شعور الهی به خالقم نزدیک کنم که شاید از این راه بتونم قدم های محکم و درست در زندگیم بردارم

خالقم ،پروردگارم،معبودم کمکم کن تو که منو خوب میشناسی و از واقعیت من از احساس های من از وجود من از قلب من بی پرده و بدون مانع بدون دروغ خبر داری

برام بخواه ...

تازه ساعت 1 نیمه شبه و تا 8 شب 18 -19 ساعت دیگه باقی مونده

دارم برای فوت کردن شمع های تولدم و آرزویی که تو اون لحظه میکنم لحظه شماری میکنم

این بار زود بر میگردم هیچ کدوم از چیزایی که تو فکرمه و برام اتفاق افتاده رو ننوشتم ایشالا تو یه فرصت دیگه تا تکلیفه کارم هم معلوم بشه یه جا مینویسم

تا بعد...

 

 

 

تولد و مرگ را درمانی نیست

مهم این است که فاصله میان این دو را شاد  زندگی کنیم  . . .

 

 


برچسب‌ها:
فائزهپنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ نظرات ()

3 سال گذشت 3 سال از تولد تصمیم گذشت

تصمیمی که گرفته شد حتی برای رسیدن بهش تلاش هم شد اما به سر انجام نرسید

درسته امروز وبلاگ من،فائزه ی من 3 ساله شد

امروز با خوندن اولین پستم دلم کمی گرفت باز هم دلم یاد پزشکی رو کرد

یاد روزهای عاشق بودن

یاد روزهای سر سخت بودن

یاد روزهای فقط یک چیز را خواستن

اما الان

دلم صدها و نه بلکه هزاران چیز را میخواهد

چیزهایی که در قلب و ذهنم جایگزین جراح شدنشان کردم

اما حیف که این دروغی بیش نیست

هیچ چیز جای اون عشق ناب را نخواهد گرفت

و حیف که من انسانم،حیف که گذر زمان مرا پیر و پیرتر خواهد کرد و من دیگر توان تلاش دوباره را ندارم یا بهتر بگم دیگر تاب و توان قمار و غول کنکور را ندارم

چیزهای زیادی در زندگی هست که تا این ها هم مثل پزشک شدنم سنشان نگذشته باید بهشان برسم

این ها را دیگر از دست نخواهم داد

حریم سلطان یک سریال با محتوای مثلا تاریخی و جنگاوری و از این حرفاس اما از نظر حداقل من با بقیه سریال های ترکه عشق و عاشقی و خیانت آن چنان فرقی نداره،تنها چیزی که کمی من را جذب خود کرده سیاست های زنانه و گاهی حرف های دلنشین البته برای شخص خودمه که کمی ترغیب شدم تا نگاهش کنم

در قسمت عروسی مهری ماه،این دختر جمله ای را گفت که من روزهاست با خودم تکرارش میکنم و در واقع خودم را به آن چه گفت تبدیل کردم

حریم سلطان-قسمت 288 : [من مهری ماه،از این پس دیگر هیچ آتشی مرا نمیسوزاند زیرا اکنون من خود آتشم]

من فائزه،از این پس دیگر هیچ آتشی مرا نمیسوزاند زیرا اکنون من خود آتشم.

آتشی زیر خاکستر که همچون ققنوس بارها و بارها از زیر خاکستر جان میگیرد ودوباره به زیر خاکستر میرود

زندگی ام بر خلاف آرزوهایم گذشت...

و من انتقام آرزوی بر باد رفته ام را خواهم گرفت

نمیگم که کسی مقصره شاید اصلا مقصر اصلی خودمم که باید چندین برابر آن چه تلاش کردم تلاش میکردم اما هیچ کدام اهمیتی ندارد چیزی که مهم است این است که من خشمگینم خیلی هم خشمگینم و میخواهم آرزوی بر باد رفته ام را با به دست آوردن آن چیزهایی که در ذهن دارم و برایشان برنامه دارم نه که جبران کنم حداقل کمی بپوشانم که هم خودم و هم خانودم را راضی کرده باشم

همان کاچی به از هیچی...

 

 

الان که دارم این پست را مینویسم تازه از دانشگاه آمدم

کمی خسته ام،دیشب 2 ساعتم نخوابیدم

سپید هم امروز با من نیامد

یکشنبه برای بازدید جایی از دانشگاه رفته بودیم،مکان بازدید در ولنجک و نزدیک کوه بود،هوا هم سرد،ما رو هم حدود نیم ساعت تا 1 ساعت تو محوطه باز نگه داشتن نتیجه این شد که سپیده ی نازک نارنجی سرما خوردو افتاد تو خونه

امروزم دیدم تنهام بین کلاسام هم یه 2 ساعتی بی کاری بود و منم نموندم و اومدم خونه وگرنه تا 5-6 باید دانشگاه می بودم

اوریجینال قسمت 6 اومده میرم که اونو ببینم،کلاوس چه میکنه در این اسپین آفه ومپایر،امیدوارم ادامش بدن مثل ومپایر

فعلا

ما رفتیم اوریجینال ببینیم

 

 

زندگی یعنی :

نا خواسته به دنیا آمدن

مخفیانه گریستن

دیوانه وار عشق ورزیدن

و عاقبت در حسرت آن چه دل میخواهد و منطق نمیپذیرد ، مردن...

 


برچسب‌ها:
فائزهپنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢ ٢:٤٤ ‎ب.ظ نظرات ()

دوباره راه آبی و دوباره منو سپید در حال گذر از کنار دریاچه هستیم هوا خیلی خوب و دلپذیر شده داریم کم کم به فصل مورد علاقه و سرد من یعنی زمستان نزدیک میشیم،دارم برای رسیدنش لحظه شماری میکنم،طبق معمول میگه بیا دعا کنیم،هر وقت هوا خوبه کنار دریاچه حس دعا کردنش میگیره خلاصه شروع میکنه زیر لب یه حرف هایی زدن،حرفاش که تموم میشه میگه من که نمیگم چه دعایی کردم منم میگم چه قدر هم که من نمیدونم تو چی داشتی میگفتی

به زودی وارد کار آموزی میشیم امیدوارم که کار آموزی رو هم با هم بگذرونیم.

 

 

شیمی که میخوندم اکثر موقع ها تو دانشگاه تنها بودم،نه که دوستی پیدا نکرده بودم یا نداشتم بلکه نمیتونستم با کسی مچ بشم از هیچ کس خوشم نمی اومد همه ی رفتار هام باهاشون ظاهری بود،الکی به حرفاشون گوش میکردم الکی میخندیدم اصلا حس خوبی بهشون نداشتم به خاطر همین هم اکثر موقع ها میپیچوندمشون و اکثرا تو دانشگاه تنها بودم

اون روزها یکی از سخت ترین روزهای زنگیم بود

از دانشگام بدم می اومد از رشتم بدم می اومد از دوستام بدم می اومد خلاصه همه چیز عذاب آور بود

اما الان همه چیز بهتره تکرار میکنم که بهتره نه عالی و خواستنی دیگه از دانشگام و رشتم بدم نمیاد  فقط اون علاقه ی واقعی و از ته دل که باید داشته باشم رو ندارم و در مورد دوستام خدارو شکر خیلی خیلی بهتره با سپید که حسابی مچ شدم و تقریبا تمام حرفامونو به هم میزنیم بقیه بچه ها هم بد نیستن باهاشون دوستم ولی هیچ کدوم مثل سپید نیستن و با هیچ کدومشون اندازه اون صمیمی نیستم

من جز اون دسته از آدمایی بودم که تنهایی رو ترجیح میدادم اما حالا میفهمم اون حرفم مال زمانی بود که دوست خوبی نداشتم البته تو مدرسه چرا دوست صمیمی بود اما از سال 87 که دبیرستان تموم شد تا پارسال که با سپید آشنا بشم اکثر جاها تنها میرفتم و راضی هم بودم چون از کسی خوشم نمی اومد و اصلا حوصلشون هم نداشتم

ولی الان دیگه همه جا با سپید هستم و به خاطر نزدیکی خونه هامون این با هم بودن خیلی خیلی بیشتر شده

تو این چند روزه دو بار رفتیم بازار رضا،کیفاشو حراج کرده بود ما هم خریدیم

هر وقت مترو به 15 خرداد میرسه واقعا از سیل جمعیت تعجب میکنم و این تعجب هیچ وقت پایان نداره،این همه مردم میگن نداریم نداریم و اوضاع مالی خیلی خرابه ولی نمیدونم چرا این 15 خرداد هیچ وقت خلوت نمیشه،شنبه و جمعه هم نداره هر وقت که رفتم با سیل مردم رو به رو شدم ماشالا همه هم دستاشون پر و پیمونه و حسابی خرید میکنن!!!!!!!!

پنج شنبه امتحان دارم تقریبا هم سخته و هنوز چیزی نخوندم امروز هم دانشگاه نرفتم که درس بخونم از شانسم هم امروز برای ایزوگام پشت بام اومدنو حسابی دارن سرو صدا میکنن صبح که فکر کردم الان سقف میاد پایین از بس که با پتک میکوبیدن.

در مورد حال و احوالم هنوز هم در نوسانم گاهی خوب گاهی بد

امتحان بزرگ هنوز هم سرجاشه تقریبا 9 ماه باهاش فاصله دارم هر طور که شده باید قبول بشم،نیاز به یه شروعه بزرگ و پر انرژی هست،آسه آسه نمیشه...

 

 

راستی خواهری چند روز پیش تصادف کرد،با یه 206،تا بیارنش خونه و سالم ببینمش مردم و زنده شدم

راننده یه زن بود که دنده عقب اومده بود اندازه 2 متر پرتش کرده بود،جلوی دانشاه هم این اتفاق افتاد،اول خرده بود به پاش بعد که پاش خم شده بود شیشه عقب ماشین خورده بود به سرش و پرتش کرده بود،خدارو صد هزار بار شکر که اتفاقی براش نیوفتاد

خواهرو برادرم یکی از بزرگترین هدیه های خدا به من هستن حتی نمیتونم یک لحظه نبودشونو تصور کنم،از ته دلم از اعماق وجودم و خالصانه دوستشون دارم

نزدیک ترین بیماستان شهدای تجریش بود واقعا که مفتش گرونه با این اوضاع خواهرم تصادف کرده اون وقت نمیخواستن هیچ کاری براش انجام بدن همش گفتن هیچ چیزیش نشده آخه تو آزمایش نداده و عکس ننداخته رو چه حسابه میگی چیزیش نیست یه دکتر درست حسابی هم که بالا سرش نیمده بود همه انترن بودن

حالا شانس آوردیم اونی که باهاش تصادف کرده بود انسان بوده و خودش به اصرار خودش آزمایش و عکس و سونوگرافی براش انجام دادن

همین چند سال پیش بود که بابام با یه دختر بچه 5-6 ساله تصادف کرده بود اون هم ظاهرا چیزیش نشده بود و بعد تصادف خودش بلند شده بود و دویده بود

حالا بابام بردتش بیمارستان اونا هم مثل تصادف یاسی میگفتن چیزیش نیست ببرینش خونه

شانس آوردیم که بابام نزاشته بود و گفته بود حداقل یه روز نگهش دارین آخه به سرش خورده بود ماشین

میزنه و شب بچه خون ریزی مغزی میکنه و میره تو کما اگه آورده بودنش خونه حتما میمرد،دیگه سریع بردنش اتاق عمل و خدارو شکر زنده موند و حالش هم خوب شد ولی تو اون مدت بابام چیا که نکشید

اینم از رسیدگی بیمارستانای دولتیمون حالا شهدا که نیمه دولتیه

واقعا که همه جا فقط پول حرف اولو میزنه چرت میگن که پول خوشبختی نمیاره

پول اگه نباشه هیچی نیست همه زندگی با پوله،آره تا یه حدی خیلی کم شاید خوشبختی نیاره ولی نبودش 100 در 100 بدختی میاره.

فعلا تا بعد ...

برم به امتحان 5 شنبه برسم...

 

 

هر شب بدون هیچ اطمینانی از بیدارشدنمان

به تخت خواب میرویم...

اما با این حال برای فردا برنامه میریزیم

این یعنی امید!!!...

 

 


برچسب‌ها:
فائزهسه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ ۱:٢٠ ‎ب.ظ نظرات ()

قالب هاي ميس فائزه