فائزه
زانو نمیزنم حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد
ای کاش روزی تمام آرزو هایمان پاک پاک بود ای کاش روزی قدرت عشق از ترس بیشتر بود ای کاش روزی تمام عاشقان به عشق خود برسند ای کاش قلبها یشان فقط و فقط برای عشقی پاک میتپید ای کاش روزی دل من هم دلداری داشت جز تنهایی جوانی ای کاش روزی در این ای کاش هایمان دیگر ای کاشی نباشد... تا به حال دقت کردین وقتی منتظر چیزی یا کسی هستی و یا وقتی خسته و بی حوصله سر کلاس درس نشستی انگار عقربه های ساعت دوست ندارند از جای خود تکان بخورند و بر عکس وقتی دیرت شده و یا جایی هستی که خیلی اون جارو دوست داری شاید هم پیش کسی و اصلا نمیخواهی اون لحظات به این زودی ها تمام شود انگار عقربه ها دارن هم دیگر را دنبال میکنند این روزهایم این گونه شده همه چیز بر عکس شده دلم تنگه دلم تنگه خیلی چیزهاست دلم پر از غمه دلم غمناک از خیلی چیزهاست چند روز پیش تنها در جایی نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم که اگر الان من بمیرم به کجای دنیا بر میخورد اصلا وجود من برای چه کسی با ارزش است و اصلا من چه فایده ای دارم به چیز هایی که میخواستم برسم نرسیدم اهدافی رو که برای ادامه زندگی انتخاب کرده بودم به دست نیاوردم و حالا هم در جایی نامعلوم و با آینده ای محو در پیش رویم ایستاده ام و به افق خیالی که شاید روزی خود را برایم نمایان کند می نگرم افقی که در تاریکی محض است من حتی عشقی هم در زنگی ام ندارم و اصلا دیگر نمیدانم برای چه چیز و چه کس باید بجنگم و ادامه بدهم اصلا آیا باید ادامه دهم آخر برای چه برای کدام هدف برای کدام علاقه علاقه و عشقی که از کف رفت چیزهایی که به سادگی می توانستم داشته باشمشان اما به دست نیاوردم دوست دارم که خیلی بازتر و خیلی راحت تر حرف بزنم اما حتی این جا هم این وبلاگ هم برایم جای امنی نیست تنها جای امن ذهن پر از درد و غم من است که دارد از از این همه چیزهای جور واجوری که در درون دارد منفجر میشود و گاهی امیدوارم این اتفاق بیفتد و گاهی واقعا امیدوارم بمیرم اما هر بار دوباره شعله ای در درونم در قلبم زبانه میکشد و می گوید ادامه بده و هر بار ازش میپرسم چرا آخر برای کدامین هدف چرا باید ادامه دهم و او به من میگوید که فقط ادامه بده کاش کسی بود کاش کسی را داشتم که حد اقل بتوانم سرم را روی شانه هایش بگذارم و تا جایی که دلم میخواهد گریه کنم و او هم مرا محکم در آغوش خود بکشد و هر بار در گوشم زمزمه کند همه چیز درست میشود همه چیز درست میشود و من انقدر به او ایمان داشته باشم که حرفش را باور کنم و با خودم تکرار کنم که آره همه چیز درست میشه و در آغوشش آرام بگیرم اما حیف که همه چیز خیالی است همه چیز توهمی بیش نیست میخواهم بگویم میخواهم فریاد بزنم هر آن چیزی رو که در دل دارم اما نمیشود که نمیشود دوست داشتم به دور دست ها برم جایی که هیچ کسی مرا نشناسد جایی که دیگرانی وجود نداشته باشد که ذهنت را به هم بریزند و همه چیز تازه و نو باشد یک شروع تازه یک زندگی تازه اما حیف که باز هم نمیشود که نمیشود امروز یک انتخابی کرم و در واقع یه تصمیمی گرفتم البته این تصمیم 3 سال دیگر خودش را نشان میدهد اما اگه بخوام جدی باشم باید خودم رو براش از الان آماده کنم ولی انقدر که این روزها دچار نوسانم هنوز در موردش مطمئن نیستم و در واقع دیگه برای هیچ چیزی در زندگیم مطمئن نیستم فعلا دارم در موردش فکر میکنم ببینم که چی میشه این مردد بودنم هم به خاطر این 3 سال است اولن که تو این 3 سال باید چیزی رو تحمل کنم که ازش خوشم نمیاد و دومن بازم با هر اطمینانی که بخوای براش برنامه ریزی کنی 3 سال آینده نا معلومه چون وقتی یه سیب رو میندازی بالا هزار تا چرخ میخوره تا بیاد پایین میخواهم باز هم بگم باز هم بگم و فریاد بزنم که زانو نمیزنم حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد فقط این بار نمیدانم چرا و برای کدامین هدف اما ادامه میدهم با هر سختی ای که باشه ادامه میدهم و تمام سعیمو میکنم که اون کور سوی امید را در قلبم روشن نگاه دارم تا بعد گفته بودم که قراره به مسافرت برم جایی که خیلی دوسش دارم و بالاخره رفتم فکر میکردم با اوضاع نا به سامانی که برام پیش اومده بود کنسل بشه اما نشد و رفتم جایی که دارم ازش حرف میزنم خیلی ها رفتن و همه یه چیز یکسانو در موردش میگن و اون آرامشی است که این مکان همراه خود داره درسته دارم از جزیره کیش صحبت میکنم فوق العاده بود واقعا بهش احتیاج داشتم هم من و هم خانواده واقعا حال و هوامونو عوض کرد اونم با هوایی که اصلا انتظارشو نداشتم هوای نسباتا گرم و شرجی کیش جای خودشو داده بود به هوای نسبتا سرد و اصلا شرجی بودنی حس نمیشد دریا که واقعا صاف و زلال بود کلی با دریا حال کردم دومین باری بود که از بازارای کیش جازه میبردیم یک بار یه قهوه ساز و این دفعه یک سرخ کن هر دو هم از بازار پردیس برنده شدیم آهان یه بارم از بازار مرجان پول برنده شدیم دقیق یادم نیست چه قدر بود فکر کنم حدود 40-50 تومن واقعا فکر نمیکردم انقدر خوش بگذره البته از یه چیزی ناراحت شدم و اونم برفی بود که دقیقا فردای رفتن ما به زمین تهران نشست برفی که من مدتها انتظارشو میکشیدم ولی نیومد تا این که من پامو از تهران بیرون گذاشتم و شروع به بارش کرد اما خب آرامش و خوشی ای که تو کیش به دست آوردم ارزششو داشت کلی عکس انداختیم مقداری هم فیلم گرفتیم امسال بیشترین خرید رو از کیش انجام داد چون اکثرا جنس ها اونجا گرونه و بیشتر جنبه تفریح داره تا خرید اما امسال حراج های خوبی وجود داشت و من هم خرید خوبی کردم بگذریم از سفر نامه... 5 شنبه آخر سال که دیروز میشد استادی مارو به دانشگاه کشید و به معنی واقعی کلمه پدرمون در اومد چون با مترو میرم و اون روز متر وحشتناک ترین حالتی بود که به عمرم دیدم کاملا پرس شدم و تمام مدت پای یه نفر که نفهمیدم کی بود روی پام بود و پامو له کرد هنوز هم درد میکنه و اما مصیبت بعدی موقع پیاده شدن از مترو بود چون کمی از مسیرو همراه سین بعد مترو با تاکسی های کنار ایستگاه مترو میریم و اون روز به خاطر ترافیک هیچ تاکسی ای وجود نداشت 40 دقیقه منتظر شدیم و آخرم با کلی ترس یه ماشین گرفتیم که اون هم 3 برابر پولی که همیشه میدادیم رو ازمون گرفت خلاصه 5 شنبه ای بود... اما قسمت های خوشم داشت مثلا اینکه با سین کلی نزدیک دانشگاه عکس گرفتیم و خوش گذروندیم علاوه بر اون به سینما رفتیم و فیلم من و زیبا رو دیدیم که با توجه به فیلم های آبکی این چند بار اخیر که به سینما رفتم نسبتا خوب بود البته موفقیت نسبی این فیلم رو من خودم به شخصه به خاطر 2 بازیگر موفق سینمای ایران پرویز پرستویی و شهاب حسینی میدونم در کل حس نسبتا خوبی این فیلم داشت البته هایدایی هم که در حین فیلم میخوردیم بی تاثیر نبود سین اون روز حال زیاد خوبی نداشت و دیدن این فیلم هم بیشتر به خاطر خوب شدن حال اون بود امیدوارم که تا الان حالت بهتر شده باشه سین عزیز راستی یه ایمیل برام اومده بود که در مورد رنگ ماه افراد و شخصیت رنگ شناسیشون بود و رنگ ماه من یعنی اسفند یکی از رنگهای مرد علاقم بود یعنی سبز البته جایگاه اول رنگای دوس داشتنی من آبیه و بعد سبز و بنفش اما جالب بود این عکس هم به خاطر سبزی ماه تولدم و سبزیه بهاری که نزدیکه... و اما از دلتنگی های آخر این سال باید به از دست دادن ببری هم اشاره کنم نمیتونم بگم ببری کیه یا چیه ولی خب چند روز پیش از دستش دادیم اوایل اصلا دوستش نداشتم و در واقع از خاطره بدی که باهاش برام پیش اومده بود ازش متنفر شده بودم اما با از دست دادنش فهمیدم که چقدر دوسش داشتم و دلم براش تنگ خواهد شد اما چیزی که در از دست دادنش بیشتر ناراحتم کرد این بود که فرصت خداحافظی ازش پیدا نکردم خداحافظ ببری امیدوارم که هر جا که هستی خوب باشی دلم برات تنگه کاش حداقل یه عکس یادگاری ازت داشتم خب دیگه چه درد و دلی از روزهای آخر سال باقی مونده؟ بزار فکر کنم.... آهان توی یه تصمیم مهم امسال موفق نبودم امیدوارم با سعی و تلاش بیشتر و قوی تر امسال بتونم از پسش بر بیام و این که چند باری چند نفر از اطرافیانم دلم رو شکوندن اما میخوام که ببخشمشون... دیگه... آهان په و فه هر دو با فاصله 3 هفته از هم باردارن مال په معلوم شده که دختره ولی برا فه هنوز مشخص نیست و هر دو حدودا توی مهر ماه زایمان میکنن براتون خیلی خوشحالم همون اندازه که خودتون خوشحالین دوستای عزیزم یه پیامکی امسال برام اومده بود که دلم میخواد اینجا بنویسمش وقتی 11 روز مونده بود به پایان امسال این پیامک برام اومد: 11 ماه گذشت... بعضیا،دلشون شکست... بعضیا،دل شکوندن... خیلیا،عاشق شدن و خیلیا،تنها... خیلیا،از بینمون رفتن... خیلیا،بینمون امدن... گریه کردیم و خندیدیم... زندگی بر خلاف آرزوهامون گذشت... تقریبا 10 روزمونده 10 روز از همه اون خاطره ها! امیدوارم نوروزی که پیش رو داری آغاز روزهایی باشه که آرزو داری. و در پایان تمام این خاطرات خوب و بد امسال : فقط به این خاطر که " ساکتم " به این معنی نیست که چیز های زیادی برای گفتن ندارم. فقط به این خاطر که " خوشحال به نظر میرسم " به این معنی نیست که همه چیز رو براه است . فقط به این خاطر که " زیاد میخندم " به این معنی نیست که مسائل رو جدی نمیگیرم. فقط به این خاطر که " میبخشم " به ایم معنی نیست که میتونی مرا دست کم بگیری . فقط به این خاطر که " همیشه در تماس نیستم " به این معنی نیست که علاقه ای ندارم . فقط به این خاطر که " گول میخورم " به این معنی نیست که میتونی به من دروغ بگویی. فقط به این خاطر که " احساساتم را بروز نمیدهم " به این معنی نیست که احساسی ندارم . فقط به این خاطر که " نمیگویم دوستت دارم " به این معنی نییست که دوستت ندارم. فقط به این خاطر که " صادقم " به این معنی نیست که همه حرف هایم را رک میزنم. فقط به این خاطر که " شبیه تو نیستم " به این معنی نیست که آدم مرموزی هستم. فقط به این خاطر که " چیزی نمیگویم " به این معنی نیست که میترسم . نوروز 1392 رو به همه کسانی که میشناسم و نمیشناسم پیشاپیش تبریک میگم و سالی پر از شادی و سلامتی برای همه کسانی که میشناسم و نمیشناسم آرزو میکنم این روزها فکر میکنم که شاید چه قدر خوب بود اگر هیچ کسی را در زندگیم نداشتم دارم فکر میکنم که من که در درون تنهایم ای کاش در بیرون هم تنها بودم اون وقت غصه های زندگیم فقط غصه های خودم بود و اون وقت شاید تحملشون کمی آسون تر بود خسته شدم از این دنیای نامرد خسته شدم از این مردای نامرد خسته شدم از این همه ظلم خسته شدم از این که همش غصه ی عزیزانمو بخورم خسته شدم از این که هیچ کاری از دستم برای کمک بر نیاد من خسسسسسسسسسسسسسسسسته شدم... سال نو داره از راه میرسه اکثر مردم خوشحالن و به فکر سال جدید و شروع جدید و خرید و سبزه و هفت سین و ... اما من... برای من... طوفانی به پا شده اون هم نزدیک سال نو اون هم در حالی که میخواستم به مسافرت برم و چه قدر برای رفتن خوشحال بودم اما حالا هیچی معلوم نیست ازت متنفرم... ازت متنفرم که سالهاست عین بختک رو زندگی منو خانوادم افتادی و ول کنم نیستی ازت متنفرم که همیشه شادی هامونو خراب میکنی ازت متنفرم که همیشه باعث عذابمون میشی ازت متنفرم که همیشه اونی رو که من یا ما میخوایم ازمون میگیری چه قدر مسخره است مثل یه مسابقه طناب کشی شده و اونی که این وسطه انگار هم خودش میخواد هم تو زورت بیشتره که به سمت تو کشیده میشه امیدوارم شادی های زندگیت نقش بر آب بشه همون طوری که شادی های ما رو نقش بر آب کردی زندگی باید کرد !گاه با یک گل سرخ من انسانی قوی هستم اما گهگاهی دلم میخواهد کسی دستم را بگیرد و بگوید همه چیز درست خواهد شد پاهامو روی هم انداختم و در همون حال گذاشتم بالای میز،پشتی صتدلی در اثر وزنم به عقب خم شده و در حالی که موس کامپیوتر در دستانمه و چشمم به مانیتور دوخته شده دارم فصل 4 قسمت 15 Vampire.Diaries رو نگاه میکنم تو عین ناباوری جرمی مرد و الینا دیگه نمیدونست چی کار کنه دیگه هیچ عضوی از خانوادش باقی نمونده بود و انگار تمام غم عالم بهش یک جا هجوم آورده بود دیگه تحمل نداشت و همش میگفت این درد داره خیلی درد داره خواهش میکنم یکی این درد رو متوقف کنه دیگه تحمل ندارم منم داشتم همراه الینا گریه میکردم واقعا درد داشت از دست دادن یک عزیز و باور از دست دادنش خیلی دردناکه اینجا بود که دیمن به کمکش رفت و گفت من میتونم کمکت کنم چه طور؟ فقط خاموشش کن فقط خاموشش کن الینا و همه چیز تموم شد همه ی اون درد و رنج از بین رفت و دیگه هیچی براش مهم نبود الینا دکمه انسانیتشو فشار داد و همه چیز تموم شد همه ی اون درد و رنج انسانی از بین رفت Vampire.Diaries در عین حالی که فقط یه سریال خیالی و ماورایی به نظر میرسه به من یه چیز بزرگ یاد داده که من با تجربه ی این همه فیلم و سریال دیدنم هیچ جا به غیر از این سریال به این خوبی و قشنگی نتونسته بودم ببینم و یاد بگیرم و چیزی که دارم ازش حرف میزنم تو شخصیت استفان نهفته شده و بارها به زبون آوردتش گاهی،نه گاهی نه خیلی وقت ها دلم میخواد که کاش خون آشام ها حقیقت داشتن و منم الان یکی از اونا بودم اون وقت میتونستم هر وقت که رنجی به سراغم اومد خیلی راحت دکمه انسانیتمو فشار بدم و اون وقت در یک لحظه همه چیز از بین میرفت اگه خون آشام بودم میتونستم جاودانه بشم و ترس از پیری و از دست و پا افتادن و در نهایت مرگ هیچ وقت سراغم نمی اومد اگه خون آشام بودم میتونستم هر کاری که دلم میخواست انجام بدم میتونستم به یکی از ارزوهام که پرش از جاهای مرتفع و هیجان و سرعت زیاده برسم میتونستم میتونستم.... شاید این حرف ها خیلی بچه گانه و احمقانه باشه اما من هم کودک درونم زندس هم خیلی خیلی تو این جور چیزا دیوونه و احمقم پس اصلا مهم نیست بزار خواننده هر چی دلش میخواد فکر کنه فائزه یه جایی تو اعماق قلبم خالیه و یه حسی هست که دلم میخواد بلند بلند ازش حرف بزنم اما نمیتونم و اون جا تو اعماق قلبم چون نمیتونم ازش حرفی بزنم گاهی درد میگیره و به قلبم فشار میاره اون وقت قلبم به گلوم فشار میاره و منو دچار بغض میکنه بعدشم میره سراغ چشمام وسعی میکنه که اشکامو جاری کنه اما این جا چون سعی میکنم جلوی ریختن اشکامو بگیرم به مغزم فشار میاد و همه ذهنمو به هم میریزه و این به هم ریختگی ذهن همه چیزمو به هم میریزه... میخوام رها بشم میخوام آزاد بشم میخوام هیچ غمی هیچ مشکلی هیچ حس بدی تو دنیای من وجود نداشته باشه اما این غیر ممکنه و غم همیشه وجود داره همیشه ی همیشه اما من خوبم حداقل سعی میکنم که باشم در هر شرایطی در هر موقعیتی من خودمو حفظ میکنم و زانو نمیزنم حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد 6 روز از تولدم میگذره یه چیزی یه ذره ناراحتم کرد امسال هیچ کس تو فضای مجازی بهم تبریک نگفت... و بالاخره تولد 23 سالگی ام هم رسید... شب خوبی بود حتی روز خوبی هم بود کیک امسالم فوق العاده خوشمزه بود امسال 15 تا آرزو کردم البته 15 تاش مال خودم نبود از همه خانواده آرزوهاشونو پرسیدم و نوشتم و موقع فوت کردن شمع هام همشونو تک به تک نام بردم و نوشته اش هم نگه داشتم آرزوهای پارسالم جز یکی دوتاش بقیه بر آورده نشد در واقع آرزوی اصلیم بر آورده نشد اما به 1 سال گذشته که نگاه میکنم با تمام لحظات سختی که کشیدم و تمام خستگی و جان کندنی که تحمل کردم در کل حس خوبی نسبت به این 1 سال دارم و البته شاید این چند ماه اخیر در دانشگاه باعث شد به این حس خوب برسم نمیدانم هر چی که هست تولد امسالم خوشحال بودم و امیدوارم این خوشحالی زود پایان نگیره و حالا حالا ها ادامه داشته باشد احتمالا چند روز دیگه میریم مسافرت و من چه قدر دلم هوای مسافرت رو کرده اونم جایی که من عاشقشم واز هر جایی تو دنیا برای مسافرت بیشتر دوستش دارم البته نه این جا رتبه 2 رو تو مکان های مورد علاقم برای مسافرت داره رتبه اول جای دیگریست که نسبتا دوره و به این راحتی نمیشه رفت اما دلم میخواد دوباره پیش بیاد و اون جا رو دوباره ببینم حتی دوست دارم اون جا زندگی کنم دیگه میخوام برم شام بخورم نوشته های دیگه باشه برا بعد... امتحانات هم به پایان رسید... خوشبختانه با موفقیت... به جز 2-3 امتحان که کم کاری کردم و نمره عالی ای نگرفتم بقیه خوب بود و راضیم... دیشب هم ثبت نام ترم جدید بود و کلاسا هم از دوشنبه شروع میشه... و باز هم آغازی دیگر... هفته اول تعطیلات رو خونه مامانبزرگ گذروندم و هفته دوم رو با دوستام که خیلی عالی بود البته هنوز هم تموم نشده و فردا دوباره میخوام خونه یکی دیگه از دوستام برم... بعد از گذروندن دوران سخت امتحان و خستگی درس و دانشگاه وقت گذاشتن با دوستای قدیمی خیلی عالی بود و کلی خوش گذشت... پ حاملس 5 هفتشه و خیلی خوشحاله البته شوهرش خوش حال تره منم براش خوشحالم و براش آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم... دیدین امسال یه برف درست و حسابی نیومد آرزوی آدم برفی درست کردن به دلم موند... مدتیه حسی در درونم ریشه دوونده که فکر و ذکرمو مشغول خودش کرده خیلی زیاد میخوامش این فکر رو اما نمیتونم این جا چیز زیادی ازش بنویسم دوست دارم زودتر بهش برسم گاهی شعله میگیره و بیش از پیش میخوامش و گاهی فقط روشنه اما هرگز خاموش نشده و این یعنی یه جورایی از فکرم مطمئنم چون توی این مدتی که خواستمش هیچ وقت خاموش نشد... باز هم میگم همه چی نرمال و آرومه اما من همچنان احتیاج به یه هیجان و یه تغییر و تحول اساسی دارم اما نمیدونم چرا به وجود نمیاد ... یه چیز خاص میخوام یه حس خاص یه چیزی که به وجدم بیاره و ضربان قلبمو تند کنه و از ته دل موجب شور و اشتیاقم بشه... تا بوده همین بوده... مردها هیچ گاه در طول تاریخ زن ها رو درک نکردن ونخواهند کرد اگر بهشون عشق ورزیدن به پای لوس بازی گذاشتن یا فکر کردن خیلی خواستنی اند و به خودشون مغرور شدن اگه فقط میخواستن مردشون مال خودشون باشه به پای زیاده خواهی گذاشتن و باز خودشان را خیلی حساب کردن و ادعا داشتن که این کار باعث واپسزدگی مرد میشود،مردی که ذاتا روحی آزاد دارد و و دوست دارد به جنبههای مختلفی از دنیا بپردازد نه اینکه به یک ذهن و قلب عاشق محدود شود اگر در خارج خانه و در اجتماع کار کردن و دستی به جیب خود بردن مردان انتظار داشتن که بی چون چرا و بی منت دست رنجشان را با آنها تقسیم کنند و اما در آخر هم این گونه میپنداشتن که اگر زحماتشان را هم با مرد قسمت کنند،حتی اگر بر زبان نیاورند،منت کارشان در ذهنشان برجسته است و نه یک وظیفه و یا طیب خاطر اگر زنی در بین این جماعت بلند شد و ابراز نارضایتی کرد از ظلمی که به زنان میشه و کاملا هم مشهوده،ادعا کردن که مکانیسم لذت از درد در تمام اذهان زنان رسوخ کرده است همانطور که مکانیسم لذتشان در سکس نیز همین است و همیشه وهمیشه کوچک بودن مغز زن را که در نتیجه جسم کوچک ترشان نسبت به مرد است را به بی عقلی و کم عقلی زن نسبت دادند طوری که خود من بارها و بارها از مردهای اطرافم شنیدم که میگویند:ای بابا زنه عقل درست و حسابی که نداره خیلی طول کشید خیلی خیلی طول کشید که من باور کنم یک زنم با احساسی لطیف و قلبی آرام و عاشق از بچگی خوب یادمه که همیشه عاشق استایل های مردانه بودم و هیچ وقت از دامن پوشیدن و لباس های چین دار و دخترونه خوشم نمی اومد دلم میخواست همیشه زمستان باشه که کلاه بزارم و موهامو در زیر کلاه پنهان کنم تا همه فکر کنند که پسرم خوب یادمه 7-8 سال داشتم یه روز سرد زمستانی بود و من و مامدرم توی خیابون منتظر اتوبوس بودیم که مامان به من پول داد تا برم بلیط بخرم وقتی از دکه بلیط فروشی که الان دیگه جمع شده و کارت های اعتباری جاشونو پر کرده بلیط خریدم آقای بلیط فروش بهم گفت بگیرش آقا پسر و من واااااای نمیدونی چقدر خوشحال شدم انگار همه ی دنیارو بهم داده بودن آقای بلیط فروش فکر کرد من پسرم چه حسی بود لحظه ای که هرگز در زندگیم فراموش نکردم و این موضوع فقط به این جا ختم نمیشه همیشه از گریه کردن و لوس بازی بدم می اومد همیشه دوست داشتم محکم باشم و هرگز توی جمع گریه نکنم و اگر اتفاقی که یکی دو بار هم بیشتر تکرار نشد و جلوی چند نفر گریم میگرفت دلم میخواست تو اون لحظه بمیرم و هی تو دلم به خودم میگفتم بسه فائزه خفه شو دیگه و هزاران فحش به خودم میدادم که تمومش کنم تا کسی شاهد گریه ام نباشه... زمان گذشت و گذشت و من بزرگ و بزرگ تر شدم تا کم کم فهمیدم که من یک زنم و هیچ وقت نمیتونم یک مرد باشم و این رفتارام به جایی جز به راهی اشتباه ختم نخواهد شد کم کم فهمیدم که نقش من در زندگی نقش یک مادر خواهد شد و باید لطافت داشته باشم نه خشونت و مرد بودن چرا که مردان هم چنین زنانی را نمیپسندن و اون وقت در قلب هیچ مردی جایی باز نخواهم کرد... همیشه میخواستم که مرد باشم اما همیشه هم از مردان متنفر بودم... اما با تمام تنفرم نسبت به مردان من از مردان زن ذلیل و زنان فمنیست هم متفرم و هرگز نه یک مرد زن ذلیل خواستم نه خواستم که یک فمنیست باشم من دوست دارم که ازدواج کنم من دوست دارم که همسر باشم دوست دارم که مادر باشم و در کنار همه ی این ها مردی را میخواهم که جنس زن را وجود زن را احساس زن را و قلب شیشه ای یک زن را درک کند و به جای این که از هر رفتار زن برداشتی اشتباه بکند او را بفهمد و بخواهدش به جای خرده گرفتن و دوری کردن از او بهش نزدیک شود و همدمش باشد هم غمش باشد همدلش باشد و همسرش باشد... زبان مشترکی داریم

برچسبها:

برچسبها:
گاه با یک دل تنگ
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ !
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس!
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان!
گاه با سایه ابری سرگردان
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان
برچسبها:

برچسبها:

برچسبها:

با این همه
یکدیگر را نمی فهمیم
ما
باید
مثل غارنشین ها
تنها به علامت دست های مان
اکتفا می کردیم
آن وقت شاید هیچ سوء تفاهمی
میانمان جدایی نمی انداخت ...
برچسبها:
| Design By: lady skin |