زانو نمیزنم حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص.
1 سال دیگر هم به پایان رسید
با تمام خوبی و بدی هاش
با تمام شادی ها و غم هاش
با تمام آسانیها و سختی هاش
با تمام آرامش و اضطراب هاش
و با تمام تلاش و امید من برای رسیدن به خط پایان
خط پایانی که برای من تازه نقطه ی آغاز زندگی خواهد بود
و شروع سختی های واقعی زندگی من
البته سختی هایی که برای من شیرین خواهد بود
دلم به ره قویست
دستم و مغزم به نوشتن نمیره
اما انشالا از تابستان حسابی جبران میکنم
عید همتون مبارک
سال خوبی رو برای تمام کسانی که میشناسم و نمیشناسم آرزو میکنم
تا بعد000
فردا تولدمه
1 اسفند 1390
22 ساله شدم...
چقدر زود گذشت...
دوست داشتم یه مطلب حسابی بزارم ولی اصلا حس نوشتنم نمیاد
هر سال روز تولدم با فوت کردن شمع های روی کیکم یه آرزو میکردم اونم این بود که پزشکی قبول بشم اما امسال فقط 1 آرزو ندارم
خدایا امسال دیگه خیلی پر رو شدم من امسال 8 تا چیز ازت میخوام
فقط غیر از پزشکی بقیشو رمزی مینویسم که فقط خودم و خودت میدونیم چی هستن
1-خدا جونم کمکم کن که سال دیگه این موقع عنوان یه دانشجوی پزشکی رو داشته باشم,خدایا این آرزومو بر آورده کن,دیگه خسته شدم,خسته ام از نرسیدن,خسته ام از زندگی ای که هنوز نتونسته معنا پیدا کنه,خسته ام از دری که من مدت هاست که پشتش ایستادم,خسته ام از این احساس حسرت لعنتی,ولی با تمام این خستگی ها نا امید نیستم و هم چنان دارم ادامه میدم و ایمان دارم که تو جواب هیچ زحمتی رو بی نتیجه نمیزاری پس به احتمال زیاد این آرزو بر آوره...
2-س-م
3-د-ش-ت
4-ن-س-ن
5-م-ف-ن
6-م-ل-س-س
7-ف-آ-پ
8-س-م-م-ه

زندگی چون قفسی است قفسی تنگ پر از تنهایی وچه خوب است لحظه ای غفلت آن زندانبان بعد آن هم پرواز..
این روزهای من مثل همه ی کنکوری ها خیلی تکراری شده و به خاطر همین هم هست که دیگه نمیام و نمینویسم
3 تا پستی هم که گذاشتم رمز دار بود
آخه این روزها احساس خستگی و تنهایی زیاد به سراغم میاد و دلایلی که پستام عمومی نشد شاید یکیش این بود که حرف هام برای دیگران تکراری یا شاید مسخره بود و شاید چون هیچ جذابیتی برای خواننده هام نداشت و شاید هم انقدر خصوصی بود که از انتشارشون خجالت میکشیدم
بگذریم...
تنها تفریح این روزهای من شده دیدن یه خط در میون سریال ثریا و گاهی هم نشستن پای کامپیوتر اونم نه برای بازی و این چیزا فقط گاهی خوندن وبلاگ هایی که دوسشون دارم از جمله پدر و ایرمان
پدر برای من تبدیل شده به یه الگو
یادم نمی آد تو زندگیم خواسته باشم شبیه کسی باشم اما مدتی که دارم سعی میکنم مثل پدر باشم
و نه دقیقا مثل اون چون نمیخوام تبدیل بشم به داستان زاغ و کبک جامی که مثل پدر که نشم هیچ طرز فکر و کار و هر چیز دیگه ی خودم هم فراموش کنم
من فقط میخوام درس بگیرم
میخوام درس بگیرم از ایرمان که آدم به هر آرزویی که داره میتونه برسه حتی رفتن به آفریقا
میخوام درس بگیرم از پدر که میشه در برابر تمام ناملایمات زندگی ایستاد و کمر خم نکرد
میخوام درس بگیرم از رستگار رحمانی که حتی با معدل پایین و حتی با دیر شروع کردن درسها میشه نفر اول کنکور شد و کار نشد نداره
این درس خوندن امسال من که مثل هیچ سال دیگه ای هم نیست خیلی مشکلات با خودش آورده
مثلا این که من با حضور کسی تو خونمون نمیتونم درس بخونم البته غیر خانواده خودم و این باعث شده که یکم کدورت پیش بیاد چون مامانم به همه گفته که تا کنکور من هیچ رفت و آمدی نمیخواد داشته باشه و از اون جایی هم که هیچ کس وقتی میگم هیچ کس یعنی واقعا هیچ کس درک نمیکنه و همه ناراحت شدن
نمیدونم چه فکری میکنن مثلا فکر میکنن ما رفت آمد دوست نداریم
البته این که هست ما زیاد اهل خاله بازی نیستیم ولی نه همیشه و نه برای هر کسی و نه برای نزدیکامون
کاش درک میکردن...

شاید فقط یک راه برای درک این قضیه برای بقیه وجود داشته باشه و اونم اینه که من با قبول شدنم نشونشون بدم که این کارا برای چی بوده و همه ی اینها نتیجه بزرگ و با ارزشی در پس خود داشته
مامان خیلی هوامو داره و تازه میتونم بگم بعد این چند سالی که کنکور میدم امسال اولین سالیه که درکم میکنه و هر کاری که از دستش بر میاد داره انجام میده تا من موفق بشم تا من به آرزوم برسم
گاهی خیلی خیلی شرمندش میشم امیدوارم که بتونم جبران کنم
هر وقت بابا میاد خونه مامان میگه سایلنت نه تلویزیون روشن میشه نه کسی بلند حرف میزنه و میبرتش تو اتاقو اون جا تلویزیون بی کیفیت و با صدای کم نگاه میکنه
و باز هم اینا منو شرمنده میکنه...
گاهی بابا کلمه سایلنت یادش میره و میگه ام پی تیری باشم که اولین بار این کلمش برای هممون خیلی خنده دار بود و از اون به بعد هم جای سایلنت هر وقت که پاشو میزاره تو خونه میگه ام پی تیری باشید
دوستای عزیزم اگه دیگه نظری تو وبلاگتون از طرف من نیست دال بر این نزارید که من اومدم 2 بار براتون نظر گذاشتم که شما هم برا من نظر بزارید باور کنید که وقت نظر گذاشتن نیست حتی پدر و ایرمان هم که نوشته هاشونو بار ها و بارها میخونم براشون تو این مدت فقط یه نظر گذاشتم
من اگه برا وبلاگی نظر گذاشتم یعنی خواننده وبلاگشم و نظر الکی و برای جلب توجه خودم تا به حال برای کسی نزاشتم
آخه 2-3 نفری اومدن نظر خصوصی گذاشتن که بابا دیگه نمیری نمیای یه بار اومدی رفتی و از این حرف ها...
شما دیگه درک کنید...
همون طور که گفتم این روزها همه چیز تکراریست و نکته به یاد موندی و خاطره خاصی نیست که بنویسم الانم که برم معلوم نیست کی بر میگردم
به پایان آمد این پستو حکایت هم چنان باقیست
و این بار مثل همیشه با یه جمله تمومش میکنم ولی نه میخوام امروز 2 تا جمله بنویسم...
اگر یک خطا کردی و هزار دلیل برای آن آوردی ،
بدان که هزار و یک خطا کرده ای.
حتی میمونها هم گاهی از درخت می افتند ...