im fine

 

سلام بعد از یه مدت نسبتا طولانی

امروز شنبه 26 شهریور 90

تا چند ماه پیش منتظر رسیدن یه همچین روزایی بودم

اواسط شهریور

توهمم همش این بود که وای خدا امسال دیگه میرم و پزشکی میخونم

امسال دیگه همه چی تموم میشه و بالاخره بعد مدت ها زندگیم روی روال می افته و طبق میلم به پیش میره

اما بازم نشد......

 


بگذریم نمیخوام دیگه از چیزایی که گذشته و دیگه کاری برای برگشتشون نمیتونم انجام بدم حرف بزنم

گفته بودم میخوام کلی کار توی تابستون انجام بدم اما تابستونمون خورد به ماه رمضونو روزه گرفتن و حال نداشتن برای بیرون رفتنو و استرس جوابا و............

خلاصه کارمون از اون همه برنامه کشید به دکتر هاوس دیدن فقط و فقط فیلم

دکتر هاوسو که قبلا نداشتم وندیده بودم و شروع کردم از فصل 1 به تماشا الانم اواسط فصل پنجم رسیدم البته فصل 6 و نصفه فصل 7 آناتومی گری هم دیدم  تو این مدت فقط با این دو تا فیلم زندگی کردم

باهاشون خندیدم گریه کردم هیجان زده شدم غصه خوردم و البته کلی چیزای پزشکی هم یاد گرفتم مخصوصا از دکتر هاوس که حرف نداره و در کل باهاشون زندگی کردم

خیلی خوب بریم سر تصمیماتم........

دانشگاه رو ول کردم

البته وله ول هم نه

2 ترم نمیرم

دوباره شروع کردم به خوندن برای کنکور

حتما خیلی هاتون پیش خودتون میگین خاک بر سرت مثل همه ی حرف هایی که تو این مدت زیاد شنیدم

ولی مهم نیست.........

من همیشه خودم برای همه چی توی زندگیم تصمیم گرفتم به جز یه بار که الان خیلی پشیمونشم

آره اون یه بار روزی بود که برای اولین بار کنکور دادم  روزی که همه دورم کردنو گفتن خر نشی بزاری واسه سال دیگه که مثلا پزشکی قبول شی همین شیمی رو برو که خیلی رشته خوبیه و وای فلانی رو میشناسی انقدر درس خوند فلان رشته قبول شد وای فلانی هیچی قبول نشد وای بسالی  هنوز پشت کنکوره خلاصه رفتم به طرف دانشگاه با نا رضایتی

درسته حرف آخر مال من بود اما بر اساس نظر دیگران بود نه خودم

اما دیگه خسته شدم

 

 

خسته شدم از رشته ای که دوسش ندارم

خسته شدم از دانشگاهی که نمی خوامش

خسته شدم از آینده ای که همش برام ترسه آینده ای که نمیدونم حتی تو ذهنم نمیتونم چیزی براش به تصویر بکشم

خسته ام از هه چیز

خسته ام و نگران

نگران از سنی که ثانیه به ثانیه داره اضافه میشه  و من هیچی ازش نمیفهمم هیچ لذتی ازش نمیبرم هیچ آینده ای براش نمیبینم

و نگرانم خیلی نگران.......

انقدر که تو این چند ماه همش حالات عصبی داشتم

چشمم میپرید

زود از یه چیزی ناراحت میشدم

به اطرافیانم پر خاش میکردم

و 4 تار موی سفید که نمیدونم چرا ولی خیلی بابتشون ناراحت شدم......

و در آخر شروع کردم که یه باره دیگه تلاش کنم

1 سال تمام

برای رسیدن به آینده ای که نگرانش نباشم

آینده ای که حتی اگه قشنگ نشه برای من مهم نباشه چون تصمیم خودم بوده خواسته خودم بوده و هیچ حسرتی توش نیست.....

 

 

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سال ها به اجبار خواهیم خفت

 

 


 

 

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سلام فائزه خانم همیشه دعا کن خدا یک عاقبت خوب واست رقم بزنه.بخدا پزشکی اخر دنیا نیست.داداشم تخصص قبول شد هممون خوشحال بودیم واسه کارای ثبت نام با بابا و مامانم راهی تهران شدن.اما بین راه با تصادفی که داداشم میکنه درجا فوت میشه و الان مامان بابام بعد یکسال هنوز قادر به راه رفتن نیستن.واست دعا میکنم عاقبت خوبی در انتظارت باشه.باور کن از لحظه ای که این اتفاق افتاد این دنیا و زرق و برقش واسم بی ارزش بی ارزش شده

نيلوفر

سلام عزیز دلم...مطمئنا کسانی پیروزن که واسه خواسته شون میجنگن...منم از ته ته ته قلم برات آرزوی موفقیت میکنم...نگران تار سفیدم نباش...دیر یا زود واسه همه اتفاق میفته...تازه موی سفید خیلی هم قشنگه...من که خیلی دوست دارم[چشمک] به به...منم سال 92 کنکور میدم...هه هه هه[نیشخند]

فرساد

ایشالله که موفق باشی عزیزم... حتما میتونی این دفعه.. [گل]

محمدرضا

سلام!فائزه خانم داشتم فکر می کردم این روزایه ما چقدر به هم شبیهه دنیایی که نمی تونیم فرداشو تصور کنیم دنیایی که همه دارن با سرعت میرن سمت موفقیت و ما درایم در جا می زنیم با این همه مشکل اطرافیانم ول نمی کنن خستم شدم از تعنه و کنایه و بدوبیراه خانواده و اطرافیان امابایدراه را پیمود و به همه ثابت کرد که... راستی منم عاشق ژزشکیم امیوارم هر دو مون به آرزومون برسیم.

وحيد زايري

سلام منتظرم با يه مطلب ناب ديگه به روز كنيد . [زودباش]

تبسم شيرين

سلام وبلاگتون خيييييييييييييلييييييييييييييييييييييييي عاليه من متولد71 هستم و كنكور نود اولين كنكور زندگيم بود منم مثل شما عشق پزشكيم اما امسال رتبم 16هزار شد ومن با اينكه به احتمال زياد ميتونستم پزشكي بين الملل قبول بشم به دليل مشكلات مالي تعيين رشته نكردمودوباره شروع كردم به درس خوندن اما نه ازدرس خوندنم لذت ميبردم نه به اندازه كافي تلاش ميكردم الانم دوروزي ميشه كه درس خوندنو كنار گذاشتم اما وقتي وبلاگ شمارو خوندم تصميمم رو گرفتم كه همه ي تلاشمو بكنم و ازخداهم بخوام كه كمكم كنه كنكور91پزشكي يه دانشگاه نزديك شهرم قبول بشم نميدونم چرااينارو به شماگفتم اما..... يه شعر از شيخ بهايي هست كه ميگه(به خداكه هيچ كس راثمرآنقدرنباشدكه به روي نااميدي دربسته بازكردن)اگرتونستيدمتن كامل اين شعروازاينترنت بگيريدوبخونيد راستي اين شعرو واسه اين براتون نوشتم كه ازتون تشكركنم كه درهاي نااميدي روبه روي من بستيد وبجاش دروازه هاي اميد روبه روم وا كرديد اميدوارم به همه ي آرزوهاي قشنگتون برسيد

فائزه74

سلام [لبخند]وبلاگتونو خیلی دوس دارم.[قلب] خوشحالم که هم اسمیم[مغرور] بی اجازه لینکتون کردم اگه دوس داشتی منو بلینک[نیشخند]

کوروش

سلام امید وارم سلامت وشاد باشی خوشحالم که باز مطلبی از شما در وبتان میبینم

کوروش

فقط بدون همیشه سر نماز دعات میکنم امید وارم به خواسته وآرزوت برسی

کوروش

من از لمس یک برگ به حقیقت جنگل پی بردم و از یک حس دوست داشتن به عظمت خدا رسیدم