جنس من

امتحانات هم به پایان رسید...

خوشبختانه با موفقیت...

به جز 2-3 امتحان که کم کاری کردم و نمره عالی ای نگرفتم بقیه خوب بود و راضیم...

دیشب هم ثبت نام ترم جدید بود و کلاسا هم از دوشنبه شروع میشه...

و باز هم آغازی دیگر...

هفته اول تعطیلات رو خونه مامانبزرگ گذروندم و هفته دوم رو با دوستام که خیلی عالی بود البته هنوز هم تموم نشده و فردا دوباره میخوام خونه یکی دیگه از دوستام برم...

بعد از گذروندن دوران سخت امتحان و خستگی درس و دانشگاه وقت گذاشتن با دوستای قدیمی خیلی عالی بود و کلی خوش گذشت...

پ حاملس 5 هفتشه و خیلی خوشحاله البته شوهرش خوش حال تره منم براش خوشحالم  و  براش آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم...

دیدین امسال یه برف درست و حسابی نیومد آرزوی آدم برفی درست کردن به دلم موند...

مدتیه حسی در درونم ریشه دوونده  که فکر و ذکرمو مشغول خودش کرده خیلی زیاد میخوامش  این فکر رو اما نمیتونم این جا چیز زیادی ازش بنویسم دوست دارم زودتر بهش برسم گاهی شعله میگیره و بیش از پیش میخوامش و گاهی فقط روشنه اما هرگز خاموش نشده و این یعنی یه جورایی از فکرم مطمئنم چون توی این مدتی که خواستمش هیچ وقت خاموش نشد...

باز هم میگم همه چی نرمال و آرومه اما من همچنان احتیاج به یه هیجان و یه تغییر و تحول اساسی دارم اما نمیدونم چرا به وجود نمیاد ...

یه چیز خاص میخوام یه حس خاص یه چیزی که به وجدم بیاره و ضربان قلبمو تند کنه و از ته دل موجب شور و اشتیاقم بشه...

 

 

تا بوده همین بوده...

مردها هیچ گاه در طول تاریخ زن ها رو درک نکردن ونخواهند کرد اگر بهشون عشق ورزیدن به پای لوس بازی گذاشتن یا فکر کردن خیلی خواستنی اند و به خودشون مغرور شدن اگه فقط میخواستن مردشون مال خودشون باشه به پای زیاده خواهی گذاشتن و باز خودشان را خیلی حساب کردن و ادعا داشتن که این کار باعث واپس‌زدگی مرد می‌شود،مردی که ذاتا روحی آزاد دارد و و دوست دارد به جنبه‌های مختلفی از دنیا بپردازد نه اینکه به یک ذهن و قلب عاشق محدود شود اگر در خارج خانه و در اجتماع کار کردن و دستی به جیب خود بردن مردان انتظار داشتن که بی چون چرا و بی منت دست رنجشان را با آنها تقسیم کنند و اما در آخر هم این گونه میپنداشتن که اگر زحماتشان را هم با مرد قسمت کنند،حتی اگر بر زبان نیاورند،منت کارشان در ذهنشان برجسته است و نه یک وظیفه و یا طیب خاطر اگر زنی در بین این جماعت بلند شد و ابراز نارضایتی کرد از ظلمی که به زنان میشه و کاملا هم مشهوده،ادعا کردن که مکانیسم لذت از درد در تمام اذهان زنان رسوخ کرده است همانطور که مکانیسم لذتشان در سکس نیز همین است و همیشه وهمیشه کوچک بودن مغز زن را که در نتیجه جسم کوچک ترشان نسبت به مرد است را به بی عقلی و کم عقلی زن نسبت دادند طوری که خود من بارها و بارها از مردهای اطرافم شنیدم که میگویند:ای بابا زنه عقل درست و حسابی که نداره

خیلی طول کشید خیلی خیلی طول کشید که من باور کنم یک زنم با احساسی لطیف و قلبی آرام و عاشق از بچگی خوب یادمه که همیشه عاشق استایل های مردانه بودم و هیچ وقت از دامن پوشیدن و لباس های چین دار و دخترونه خوشم نمی اومد دلم میخواست همیشه زمستان باشه که کلاه بزارم و موهامو در زیر کلاه پنهان کنم تا همه فکر کنند که پسرم خوب یادمه 7-8 سال داشتم یه روز سرد زمستانی بود و من و مامدرم  توی خیابون منتظر اتوبوس بودیم که مامان به من پول داد تا برم بلیط بخرم وقتی از دکه بلیط فروشی که الان دیگه جمع شده و کارت های اعتباری جاشونو پر کرده بلیط خریدم آقای بلیط فروش بهم گفت بگیرش آقا پسر و من واااااای نمیدونی چقدر خوشحال شدم انگار همه ی دنیارو بهم داده بودن آقای بلیط فروش فکر کرد من پسرم چه حسی بود لحظه ای که هرگز در زندگیم فراموش نکردم

و این موضوع فقط به این جا ختم نمیشه همیشه از گریه کردن و لوس بازی بدم می اومد همیشه دوست داشتم محکم باشم و هرگز توی جمع گریه نکنم و اگر اتفاقی که یکی دو بار هم بیشتر تکرار نشد و جلوی چند نفر گریم میگرفت دلم میخواست تو اون لحظه بمیرم و هی تو دلم به خودم میگفتم بسه فائزه خفه شو دیگه و هزاران فحش به خودم میدادم که تمومش کنم  تا کسی شاهد گریه ام نباشه...

زمان گذشت و گذشت و من بزرگ و بزرگ تر شدم تا کم کم فهمیدم  که من یک زنم و هیچ وقت نمیتونم یک مرد باشم و این رفتارام به جایی جز به راهی اشتباه ختم نخواهد شد کم کم فهمیدم که نقش من در زندگی نقش یک مادر خواهد شد و باید لطافت داشته باشم نه خشونت و مرد بودن چرا که مردان هم چنین زنانی را نمیپسندن و اون وقت در قلب هیچ مردی جایی باز نخواهم کرد...

همیشه میخواستم که مرد باشم اما همیشه هم از مردان متنفر بودم...

اما با تمام تنفرم نسبت به مردان من از مردان زن ذلیل و زنان فمنیست هم متفرم و هرگز نه یک مرد زن ذلیل خواستم نه خواستم که یک فمنیست باشم

من دوست دارم که ازدواج کنم من دوست دارم که همسر باشم دوست دارم که مادر باشم و در کنار همه ی این ها مردی را میخواهم که جنس زن را وجود زن را احساس زن را و قلب شیشه ای یک زن را درک کند و به جای این که از هر رفتار زن برداشتی اشتباه بکند او را بفهمد و بخواهدش به جای خرده گرفتن و دوری کردن از او بهش نزدیک شود و همدمش باشد هم غمش باشد همدلش باشد و همسرش باشد...

 

زبان مشترکی داریم
با این همه
یکدیگر را نمی فهمیم
ما
باید
مثل غارنشین ها
تنها به علامت دست های مان
اکتفا می کردیم
آن وقت شاید هیچ سوء تفاهمی
میانمان جدایی نمی انداخت ...

 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
irman

والا من که کلا از پیدا کردن این مدل مرد خیلی وقته نا امید شدم اما شاید تو از من خوش شانستر بودی و اون نادر خوبهارو یافتی...