داستان فرعون و شیطان


فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.

فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟

پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی.

شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید


/ 9 نظر / 7 بازدید
دکتر دارو

جالب بود!!! راستی تولدت با تاخیر مبارک فایزه جان... [گل][گل]

مهتاب زاهدی

دنیا عجیبه! اگر حواسمون به خودمون نباشه یه وقت دیدی ما هم وا دادیم...

vahidtavakoli

وبلاگ باحالي داري دوسته عزيزم كف كردم به منم يسربزن خوشحالم ميكني وبلاگه من درباره دختراوپسرا هست راستي اگه تبادل لينك ميكني منوبا اسمه سلام بياتوحال كن بلينك بدبه منم خبربده بلينكمت قربونت برم منتظرتم........................................................

لیلا

بعضی وقتها ما آدمها یه کارهایی می کنیم که شیطون هم جلو ما کم میاره

کتایون

سلام عزیزم می خواستم بگم به حرفت گوش دادم و دارم یواش یواش به پیوندهای وبلاگم اضافه می کنم. مرسی که بهم سر میزنی.[قلب] مثل همیشه نوشته هات زیباست گلم.و نظرات قابل احترام واسم. [گل]

نازي

خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال ما با خبر گردی پشیمان میشوی از قصد خلقت ازاین بودن ازین بدعت خداوندا نمیدانی چه دشوارست در این دنیا انسان بودن و ماندن چه رنجی میکشد ان کس که انسان است واز احساس سرشارست و....