Sun Also Rises

 

من

انسانی قوی هستم

اما

گهگاهی دلم میخواهد کسی دستم را بگیرد

و بگوید همه چیز درست خواهد شد

 

 

پاهامو روی هم انداختم و در همون حال گذاشتم بالای میز،پشتی صتدلی در اثر وزنم به عقب خم شده و در حالی که موس کامپیوتر در دستانمه و چشمم به مانیتور دوخته شده دارم  فصل 4 قسمت 15 Vampire.Diaries رو نگاه میکنم

تو عین ناباوری جرمی مرد و الینا دیگه نمیدونست چی کار کنه دیگه هیچ عضوی از خانوادش باقی نمونده بود و انگار تمام غم عالم بهش یک جا هجوم آورده بود

دیگه تحمل نداشت و همش میگفت این درد داره خیلی درد داره خواهش میکنم یکی این درد رو متوقف کنه دیگه تحمل ندارم

منم داشتم همراه الینا گریه میکردم

واقعا درد داشت

از دست دادن یک عزیز و باور از دست دادنش خیلی دردناکه

اینجا بود که دیمن به کمکش  رفت و گفت من میتونم کمکت کنم

چه طور؟

فقط خاموشش کن فقط خاموشش کن الینا

و همه چیز تموم شد همه ی اون درد و رنج از بین رفت و دیگه هیچی براش مهم نبود

الینا دکمه انسانیتشو فشار داد و همه چیز تموم شد همه ی اون درد و رنج انسانی از بین رفت

Vampire.Diaries در عین حالی که فقط یه سریال خیالی و ماورایی به نظر میرسه به من یه چیز بزرگ یاد داده که من با تجربه ی این همه فیلم و سریال دیدنم هیچ جا به غیر از این سریال به این خوبی و قشنگی نتونسته بودم ببینم و یاد بگیرم

و چیزی که دارم ازش حرف میزنم تو شخصیت استفان نهفته شده و بارها به زبون آوردتش

گاهی،نه گاهی نه خیلی وقت ها دلم میخواد که کاش خون آشام ها حقیقت داشتن و منم الان یکی از اونا بودم اون وقت میتونستم هر وقت که رنجی به سراغم اومد خیلی راحت دکمه انسانیتمو فشار بدم و اون وقت در یک لحظه همه چیز از بین میرفت اگه خون آشام بودم میتونستم جاودانه بشم و ترس از پیری و از دست و پا افتادن و در نهایت مرگ هیچ وقت سراغم نمی اومد اگه خون آشام بودم میتونستم هر کاری که دلم میخواست انجام بدم میتونستم به یکی از ارزوهام که پرش از جاهای مرتفع و هیجان و سرعت زیاده برسم میتونستم میتونستم....

شاید این حرف ها خیلی بچه گانه و احمقانه باشه اما من هم کودک درونم زندس هم خیلی خیلی تو این جور چیزا دیوونه و احمقم پس اصلا مهم نیست بزار خواننده هر چی دلش میخواد فکر کنه

فائزه یه جایی تو اعماق قلبم خالیه و یه حسی هست که دلم میخواد بلند بلند ازش حرف بزنم اما نمیتونم و اون جا تو اعماق قلبم چون نمیتونم ازش حرفی بزنم گاهی درد میگیره و به قلبم فشار میاره اون وقت قلبم به گلوم فشار میاره و منو دچار بغض میکنه بعدشم میره سراغ چشمام وسعی میکنه که اشکامو جاری کنه اما این جا چون سعی میکنم جلوی ریختن اشکامو بگیرم به مغزم فشار میاد و همه ذهنمو به هم میریزه و این به هم ریختگی ذهن همه چیزمو به هم میریزه...

میخوام رها بشم میخوام آزاد بشم میخوام هیچ غمی هیچ مشکلی هیچ حس بدی تو دنیای من وجود نداشته باشه

اما این غیر ممکنه

و غم همیشه وجود داره

همیشه ی همیشه

اما من خوبم حداقل سعی میکنم که باشم

در هر شرایطی در هر موقعیتی من خودمو حفظ میکنم و زانو نمیزنم حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد

6 روز از تولدم میگذره

یه چیزی یه ذره ناراحتم کرد

امسال هیچ کس تو فضای مجازی بهم تبریک نگفت...

 

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
ساناز

سلام من می گم تولدت مبارک[هورا][لبخند] ی سوال بپرسم؟ شما الان چی می خونید؟

تبسم

سلام توللللللللللللللللللللللللللللللدت مبارک[ماچ]درسته که بجز یکی دوتا از آرزوهای پارسالت به بقیشون نرسیدی اما مهم اینه که هنوز زنده ای و مهمتر اینکه اینقدر به زندگی امیدوار هستی که هنوزم آرزو کنی...مهم اینه که هنوز اونقدر از زندگی ناامید نشدی که هیچ آرزویی نکنی...فائزه توهنوزم هم واسه خودت هم واسه ی دیگران کلی آرزوهای خوب ومسلمن امید به برآورده شدنشون داری و این ینی زندگی هنوز جریان داره وتوهنوزم به آینده امیدواری...واین خیییییییییییییییییییییییییییلییییییییییی اتفاق خوبیه چون خییییییییییییییییییلییییییییییییییییییییی آدماهمین الان که توداری این نوشته هارومیخونی هستن که دارن بامرگ دست و پنجه نرم میکنن یاآدمایی که واسه ی زندگیشون هیچ آرزویی ندارن وچقدر سخته زندگی بدون آرزو پس غم و غصه روبی خیال...برای همیشه ی تووعزیزانت شادی وامیدو سلامتی راآرزومیکنم چراکه باداشتن همینهایک نفر میتواندبه دست نیافتنیهادست یابد [لبخند][گل][گل][گل]